![]() |
||
|
اولین اشتباه من این بود که عاشق تو شدم. دومین اشتباه من این بود که این رو بهت گفتم. سومین اشتباه من این بود که با تو دعوا کردم. و بزرگترین اشتباه من این بود که بعد از اون ماجرا، برگشتم و خواستم که دوباره باهات ارتباط داشته باشم.
بعضی اشتباهات جبران ناپذیرن.و بعضی غیر ارادی.و در نهایت، ما برای همه ی اون ها مقصر هستیم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 18:23 توسط بهاره |
|
|
یک هفته از آبان گذشته تصمیم می گیرم کنکور زبان شرکت کنم.
می رم قلم چی و برنامه ی آزمون هام رو از هنر به منحصرا زبان تغییر می دم.زنگ می زنم به دبیر زبان و باهاش صحبت می کنم.برادرم شاگردش بوده و فامیلم رو می شناسه.می گه دیر نیست؟ می گم برای همین باهاش تماس گرفتم که ببینم چیکار باید بکنم؟ قرار می ذاره برم پیشش. می رم آموزشگاه و ساعت کلاسا رو بهم می ده.و می گه جلسه ی بعدی که می رم سر کلاس لیست کتابا رو بهم می ده. پنج شنبه روز تکلیفه. فقط می پرسه.می رم می شینم.به یکی از شاگردا می گه لیست کتاب هاش رو بهم بده.و بعد رو می کنه به طرف خودم و از برادرم می پرسه که کجا قبول شده؟ می گم.سرش رو به علامت تایید تکون می ده و می گه ولی به خودت نمی خوره دودی از کنده ت بلند شه... دخترا می گن چرا؟ می گه نمی دونم به قیافه ش نمی یاد...یکی می گه مگه به قیافه ست؟ میگه نه البته باید چند جلسه بگذره تا بشناسم. لبخند می زنم و می گم چند جلسه تابستون باهاش کلاس داشتم.شما ازم تعریف می کردین.خیلی شاگرد خوبی بودم... اخم می کنه و می گه اون باید بگه کی خوبه کی بد. لیست رو که می گیرم می خوام برم کتابا رو بخرم. می یاد جلوم و می گه با ما می تونی کنار بیای؟ چند نفری می خندن...لبخند می زنم و زیر لبی می گم چرا...؟ به بقیه نگاه می کنه...چرا؟ خب به هرحال باید با هم کنار بیایم...دخترا از پشت می گن گریه نمی کنی؟! خودش با یه لبخند کمرنگ می پرسه نازک نارنجی که نیستی؟ شنیدم دبیر خشنیه. یادم اومد تابستون شاگرداش می گفتن می زدشون...سعی می کنم لبخند بزنم...نه... ساعت پنج و نیم می رسم سر کلاس.هنوز دبیر نیومده.یکی از دخترای آشنا رو می بینم.سال اول توی یه دبیرستان بودیم.وقتی می فهمه منحصرا هستم به شوخی غر می زنه.بهش اطمینان می دم که من درس نمی خونم.رقیب محسوب نمی شم! یکی دیگه از دوستام می یاد و پشت سرم می شینه.با یه ربع تاخیر دبیر می یاد.دو تا از شاگرداش که امسال قبول شدن براش گل آوردن.ازش تشکر می کنن و می رن.کمی ازشون تعریف می کنه.من رو که می بینه یاد برادرم می افته.دوستم از پشت می گه دوستم که می گفتم اینه ها آقای() . تقریبا می یاد نزدیک و می گه می شناسم.برادرش شاگردم بوده...ولی فکر نمی کنم باهاش کنار بیام... لبخند می زنم...چرا؟ رو به طرف دوستم می گه برادرش قبول شده فکر کرده خودش هم قبول می شه. زورکی می خندم...می ره به طرف جلوی کلاس، در حالیکه کتابش رو دستش گرفته می گه اگر از ما خوشش می اومد از تابستون می اومد. آهان پس مشکل اینه ! واقعا لبخند می زنم...گفتم که می خواستم کنکور هنر شرکت کنم.تازه تصمیمم رو عوض کردم. شونه هاش رو بالا می ندازه و با بی اعتنایی درس رو شروع می کنه.ازشون نمی پرسه.هرچند همه خوشحال می شن، درعین حال باورشون نمی شه.می خنده می گه حالا این علوی نترسه بگه چقدر () اخموئه ! همه می خندیم. روی درس رو می خونه و معنی می کنه.دخترا مترادف کلمه ها رو می گن و روی وایت برد می نویسه.نقش دستوری کلمه ها رو توضیح می ده و گاهی تک سوالی می پرسه.بعضی ها توی جواب دادن از هم سبقت می گیرن. از کلاس که می یام بیرون هوا تاریکه.می رم سمت دیگه ی خیابون تاکسی بگیرم.تو راه با خودم می گم خوشش از من نمی یاد...؟ کافیه چند جلسه بگذره بهش ثابت می شه من چقدر از شاگردای دیگه ش بهترم...خوشش می یاد...باهام شوخی می کنه...شوخی می کنه ولی تضعیف روحیه هم می کنه...فکر می کنم ولی من دوستش دارم...باهام شوخی می کنه. یک هفته از آبان گذشته خیلی دیره برای تصمیم گیری.تمام وجودم اضطرابه...با درسای پیش دانشگاهیم کنار نمی یام.از اول سال فیزیک و دیفرانسیل و گسسته رو نخوندم...کارای دیگه م هم رو هم مونده...یه سری درس دیگه رو باید تا آخر این ماه تموم کنم...و این روزا خیی عصبی ام...ناراحت، عصبانی و آماده به گریه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:7 توسط بهاره |
|
|
وسط های تابستون بود با مادرم می رفتیم مسافرت.اتوبوس تبریز بود و ما ردیف دوم، سمت راست بودیم.جلومون دو تا دختر دانشجو نشسته بودن و ردیف اول سمت دیگه یه پسر جوون بود.
پیراهن چهارخونه ی آستین کوتاه پوشیده بود با شلوار پارچه ای مشکی. درست اندازه ی قدش.نه بلندتر و نه کوتاهتر. توی ترمینال دیدمش.من کنار پدر و مادرم بودم و اون نشسته بود روی یه صندلی.خم شده بود به جلو و آروم سیگار می کشید.موبایلش به کمربندش وصل بود.فکر کردم از اون پسرای بیخوده که فکر می کنن همه عاشق تیپ و قیافه شونن...و بعد هرچی نگاهش می کردم احساس می کردم ازش متنفرم... جمع شده بودم روی صندلی کنار پنجره و زیر نظرم گرفته بودمش. موهای لخت مشکی داشت.صورت کشیده...دماغش به صورتش نشسته بود.و نگاهش...انگار دنبال چیزی می گشت. روسریم رو انداخته بودم رو شونه هام.صبحش حموم بودم.مطمئن بودم موهای قشنگی دارم.با دست بهمشون زدم.توی نور خورشید که از پنجره می اومد طلایی دیده می شد.شاید هم من رو دید...من تمام مدت نگاهش می کردم...و شاید فقط یکبار در زندگیم دلم خواست با کسی حرف بزنم...کاشکی می شد آی دی می دادیم...شماره... یکبار که اتوبوس وایساد، با چند تا از مسافرای دیگه پیاده شد.سمت ما بودن و می دیدم که سعی داره تماسی بگیره اما نمی تونست.اتوبوس که برای شام ایستاد، من و مادرم و بعضی از مسافرا دم رستوران وایساده بودیم. من جایی وایسادم که درست بتونه ما رو ببینه. مادرم رفت چیپس بخره.بعدش ما رفتیم تکیه دادیم به یه پیکانی که اونجا پارک شده بود و اون با فاصله ی چند متری کنار دیوار رستوران، پشت سر ما بود.من با تمام آرامشی که بلد بودم چیپس می خوردم و هر دونه رو توی دستم می گرفتم و همزمان با مادرم حرف می زدم و می خندیدم.نیم رخ من به طرفش بود. فکر می کردم اگر بخندم حتما خوشکل ترم... اتوبوس راه افتاد.رفتم توی دنج خودم.داشت اس ام اس می زد.فکر می کردم دوست دختر داره؟ یا شاید هم نامزد داشته باشه...کاشکی می شد حرف بزنیم...و احساس می کردم واقعا مستاصلم...چرا بهانه ای نیست...؟ ما رسیدیم.مقصد ما تبریز نبود. وسایل رو برداشتیم و به آرومی از صندلی بلند شدم.و بعد خیلی هم آروم از کنارش رد شدم.در حالیکه روسریم شل بود و موهام نامرتب از جلو و عقب بیرون زده بود. شاید اگر حرف می زدیم من ازش خوشم نمی اومد.شاید پسر بیخودی بود.از اونایی که فکر می کنن همه عاشق تیپ و قیافه شونن.ولی حرف نزدیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 20:33 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|