تبليغاتX
دختر خورشيد
 

از هفته‌ي آينده امتحان‌هاي نهايي شروع مي‌شه.هيچكدوم از جزوه‌هام كامل نيستن...تمرين‌هام ناقصن...كتاب‌هام رو سوال بندي نكردم...دارم مي‌رم استقبال امتحان نهايي...
مستمر‌ها رو كه تا جايي كه مي‌شد (و ختي فراي ظرفيتش) گند زدم.بعد از هر امتحان هم به خودم گفتم اينا كه اهميت نداره! نهايي توي كنكور موثره! (حالا به قول دبير حسابانمون يه سال درس نخوندي، يه شبه مي‌خواي معجزه كني!!)
امروز دوستام با هم صحبت مي‌كردن كه هركي چقدر درس خونده؟ برنامه ريزي كردن براي مرور درسا...من تا جايي كه يادم مي‌ياد هيچوقت اهل مرور كردن نبودم...هميشه شب امتحاني بودم و هميشه هم موفق بودم (حالا به امسال نگاه نكنين! بالاخره منم ابتدايي شاگرد خوبي بودم! حتي توي مهدكودك هيچوقت رنگ‌آميزيم از خط بيرون نمي‌زد!) اصلا من هميشه فكر مي‌كنم نيازي به مرور ندارم...همينجوري نخونده هم خودم رو از خيلي خرخونا زرنگ تر مي‌دونم.اين حرف رو كه مي‌زنم بهش اعتقاد دارم اما حتي خودم رو ياد جمله‌ي تنبلا مي‌ندازه كه " من حسش رو ندارم وگرنه براي من كه كاري نداره!" ديگه چه برسه به شما!
اصلا من رو توي يه اتاق زنداني كنن، بدون هيچ امكاناتي با فقط يه كتاب درسي، ترجيح مي‌دم به در و ديوار نگاه كنم تا درس بخونم! يادم مي‌ياد يه زماني (همون ابتدايي!) وقتي مي‌شنيدم كسي معدل ليسانسش مثلا ۱۹ شده، بي‌نهايت آدم تنبلي به نظرم مي‌يومد! هيچوقت در ذهنم نمي‌گنجيد كه چطور كسي مي‌تونه بره پاي تخته و درس ازش بپرس و بلد نباشه!!! (آخه مگه مي‌شه؟!!) حالا اينقدر خودم از پاي تخته رفتن كه هيچ از براي نرفتنش هم صفر گرفتم! كه كاملا بهم تفهيم شده! وقتي سال سوم راهنمايي اومديم اين شهر، وسط سال بود و كمتر مدرسه‌ي اسم و رسم داري ثبت نام مي‌كرد.اون سال معدلم اومد به نجاتم...حتي اون سال من فكر مي‌كردم آخه اين چه معدليه كه من گرفتم!! اينم تعريف داره؟! (واقعا نمي‌دونم چي درباره خودم فكر مي‌كردم!) حالا امسال با اين وضعيت تحصيلي اخراجم نكردن خيليه!
به هرحال من هنوز فكر مي‌كنم كه خيلي شاگر باهوشي هستم و فقط كافيه كه بخوام.بنابراين حالا كه معدل دروس نهايي توي كنكور تاثير داره، من مي‌خوام كه بخوام.يه كم بايد از تنبلي و كسلي دربيام.براي من كاري نداره...مي‌دوني؟

پي‌نوشت: مدتي قبل اتفاقي توي زندگيم افتاد كه سال‌ها بود اينقدر خوشحال نشده بودم.آخرين باري كه چنين شادي رو تجربه كردم، سال پنجم ابتدايي بود كه مدرسه راهنمايي نمونه قبول شدم (هرچند بعدش نشد كه برم)...حالا بعد از اين همه مدت، اين شادي اونقدر براي من زياده كه بهش فكر نمي‌كنم...با صداي بلند آهنگ گوش مي‌كنم و خودم رو توي ريتم آهنگ غرق مي‌كنم...تا فقط براي چندلحظه كوتاه فراموش كنم كه چقدر خوشبختم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:34  توسط بهاره | 

ديروز به علت سرماخوردگي شديد مدرسه نرفتم.امروز كه با مادرم مي‌خواستيم بريم مدرسه كه غيبت ديروز من رو موجه كنه، گفتم كاشكي الان يه ماشين مي‌زد به من پام مي‌شكست تا يه ماه نمي‌تونستم برم مدرسه! كه گفت خيلي ناراحتي نرو! هرچند لحن مادرم جوري بود كه من نخوام ديگه ادامه بدم، با اين وجود فكر كردم اگه مدرسه نرم چه كارايي مي‌تونم بكنم؟
فكر كردم ديگه حسابي براي عكاسي وقت خواهم داشت.كلاسش هم مي‌رم...كلاس آوازي رو كه تعطيل كردم مي‌رم...چقدر خياطي دوست دارم.هيچوقت فرصت نشده ياد بگيرم...كلاس خياطي هم مي‌رم...ديگه كاملا آزادم كه وقت براي خبرنگاري بذارم...كامپيوترم رو ادامه مي‌دم...مدرك درجه يكم رو هم مي‌گيرم بعدش هم شايد جايي استخدام شدم...؟! فكر اينكه ديگه نيازي نيست صبح‌هاي زود از خواب بيدار شي...شبا ياد امتحان فردا باشي...درساي نخونده...تكليفاي ننوشته...اينكه به اندازه كافي وقت آزاد داري...اونقدر وسوسه انگيز بود كه بخوام به خودم جرات بحث كردن راجع بهش رو با مامانم بدم! فكر مي‌كردم بعدها كه من عكاس بزرگي شدم درباره‌م خواهند نوشت: روح سركش او تحمل زنجير شدن در چارچوب مقررات را نداشت...او ساخته نشده بود براي پشت نيمكت نشستن...او آزاد بود...آزاد و رها...
مدتي بعد وقتي سركلاس نشسته بودم و سعي مي‌كردم حواسم رو روي معني شعري كه دبير مي‌گفت متمركز كنم، وقتي به اطرافم نگاه مي‌كردم، به دخترايي همسن خودم...كسايي كه تند تند يادداشت برمي‌داشتند...اون‌هايي كه نگران امتحان ساعت بعد بودن...اون‌هايي كه بي‌توجه به درس با هم حرف مي‌زدن...دختري كه به فكر آخرين ملاقاتش بود...ناگهان احساس كردم چقدر اين كلاس رو دوست دارم...
احساس كردم پشت نيمكت‌ بودن رو..دور از چشم معلم آدامس خوردن رو...گاهي به فكر امتحان بودن رو...ساعت‌هاي درسي رو دو در كردن رو...توي دفتر انضباطي دست بردن رو...مدرسه رفتن رو...دوست دارم...هرچند من دانش‌آموز درس خوني نباشم...شايد درس برام مهم نباشه...اما دغدغه‌ي درس شيرينه...گاهي كه همه‌ي دنيا برات امتحانيه كه مي‌خواي به هر نحوي از زيرش در بري، حس دلپذيريه...بودن با كسايي مثل خودت كه فكراي مشتركي دارين، خوشاينده...

من به هيچ قيمتي حاضر نيستم اين محيط رو ترك كنم.من مدرسه رو دوست دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:58  توسط بهاره |