تبليغاتX
دختر خورشيد
 

امروز ديني داشتيم.درس ولايت فقيه و وظايف مردم و رهبر و از اينجور مسائل بود.دبير دينيمون بي‌نهايت به هر حرف كوچيك و حتي لبخند حساسه.داشت درس مي‌داد كه مثل اينكه يكي از دخترا لبخند زده بود.ديگه ريخت به هم.شروع كرد هرچي از دهنش در‌اومد و لايق خودش بود به اون دختر گفت.بعدم آوردش بيرون كه كنار كلاس وايسه.از توهينايي كه به خودش و خانواده‌ش كرد بگذريم.ميخوام يه قسمت جالبي از حرفاش رو تعريف كنم:
...هركسي ذره‌اي حتي خيلي كوچيك بخواد به نظام ضربه بزنه، با ارتباط با عوامل بيگانه، با نشان دادن يك عكس مستهجن و حتي تو با اون پوزخندت، ظهور آقا رو به تاخيير ميندازه!ببين كي دارم بهت مي‌گم...تو بخواي به رهبري، به ولايت فقيه به نظام ضربه بزني توي همين دنيا جزاش رو خواهي ديد.اين خط اينم نشان! كوه به كوه نمي‌رسه آدم به آدم مي‌رسه...
دخترا مي‌گن سرهنگ منكرات.حالا مي‌فهمم چرا مي‌گن نمي‌دوني منكرات چجور جاييه؟اون همه شجاعت براي تجربه‌ي همچين جايي بكل از مغرم پريد.خيلي آدم بد دهنيه.ذره‌اي سواد نداره.گاهي به شك مي‌افتي كه توي مغزش عقله يا كاه؟! چند جلسه پيش درباره‌ي مرجع تقليد صحبت مي‌كرد:
در همه‌ي كشورهايي كه دم از دموكراسي مي‌زنند مثل آمريكا، انتخابات به اين صورته كه رييس جمهور با راي اكثريت انتخاب ميشه!(ديدين چه كلاهي سرمون رفت؟!آخه اين دموكراسيه؟!)يعني اگر نيمي از جامعه به اضافه‌ي يك نفر به كسي راي بدن اون انتخاب ميشه و نصف ديگه‌ي جامعه ناديده گرفته ميشه(كسي نيست بهشون بگه شما كه اينقدر شعور ندارين كه واسه اون نصفم رييس جمهور دلخواهشون رو بذاريد غلط مي‌كنيد از دموكراسي حرف مي‌زنيد!) ولي ما در جمهوري اسلامي براي انتخاب مرجع تقليد آزاد هستيم.مي‌تونيم هركسي رو كه خواستيم انتخاب كنيم و هربار كه فكر كرديم كسي شايسته‌تر هست، عوض كنيم مرجع تقليدمون رو!
اتفاقا امروز درباره‌ي دموكراسي در ايران هم حرف زد:
فرق كشور ما با كشورها‌ي غربي كه به معناي واقعي دموكراتيك هستند و انتخابات آزاد دارند در اينه كه حكومت اون‌ها مردم سالار و حكومت ما مردم سالاري ديني هست.در اون جوامع تلاش‌هاي دولت براي رفع نيازهاي دنيوي مردمه.مثل بهداشت، آموزش، رفاه...ولي در كشور ما براي نياز‌هاي معنوي افراد تلاش مي‌كنه.البته اون‌ها هم هست ولي هدف اصلي ما رسيدن به رضاي خداست...اين سخن امام خمينيه كه گفته تا وقتي كه در اين حكومت هستيد قدرش رو نمي‌دانيد.بريد و با كشورهاي ديگه مقايسه كنيد.ببينيد ما قبلا چي بوديم و حالا چي هستيم؟به خصوص كساني كه بنا به دلايلي با نظام مشكل دارند وقتي از كشور خارج مي‌شن قدر اين نظام رو خواهند دانست. (ديگه سخن امام خمينه يا نه پاي خودش).
گرايشات سياسيش رو كه ديديد مو لاي درزش نمي‌ره!حالا تفكرات دينيش از اينم جالب‌تره.اولاي سال بود كه درس درباره‌ي وجود خدا بود.شروع كرد به توضيح دادن.عادتش اينطوره كه در خلال درس خيلي خارج از مطلب صحبت مي‌كنه.يه ماجرايي رو تعريف كرد كه از تلويزيون ديده بود.كه يه آقايي( يا شايد روحاني...يادم نمياد دقيق) خيلي مومن و با خدا، يه بار از سر كار برمي‌گرده منزلش كه مي‌بينه بچش لب پشت بومه( ارتفاع خيلي زياد) و پرت ميشه پايين...مرده همينقدر مي‌فهمه كه داد ميزنه نيفت! و ناگهان بچه بين زمين و آسمون معلق مي‌مونه!!!!بعد گويا گروه امداد ميان و با هلي‌كوپتر بچه رو پايين ميارن...از باباي بچه مي‌پرسن چطور اين اتفاق افتاد؟ميگه من همه‌ي زندگيم رو وقف خدا كردم.هميشه به حرفش گوش دادم حالا يه بار چيزي ازش خواستم انصاف نبود اگر گوش نمي‌كرد! باور نمي‌كنيد؟شما چرا؟ماها كه مسلمون هستيم و به وجود خدا اعتقاد داريم اين نبايد برامون عجيب باشه! اين مسئله براي غربي‌ها غيرقابل باوره نه ما!(عين حرفشه).ازش مي‌پرسيديم كي همچين معجزه‌اي رخ داده ولي يادش نبود.آخه جالبه.كم چيزي كه نيست.حتما بايد كلي توي رسانه‌هاي داخلي و خارجي صدا مي‌كرد ولي مثل اينكه براي ما امت مسلمان خدا پرست اصلا اتفاق عجيبي نيست!هر روز از خيابون كه رد مي‌شيم كلي زن و مرد و پيرو جوون هستن معلق در هوا....ديگه براي ما خيلي عاديه.من تعجب مي‌كنم چرا از اون آقا اصلا سوال كردن...بدون شك عامل غرب بودن!

تو رو خدا كجا زندگي مي‌كنيم؟ زماني فكر مي‌كردم همه‌ي آدم‌ها آزادن كه هرجوري كه مايلن فكر كنن...اما حالا فكر مي‌كنم نه آزاد نيستن.اين كه اينطوري فكر كني يعني شعور نداري.آخه آدم كه كور نيست.اين وضعيت رو ببينه و بياد با صداي بلند از دموكراسي در ايران حرف بزنه.وقاحت تا چه حد؟

پي‌نوشت ۱:امروز بعد از اون بحثش با دختري كه لبخند زده بود چندتا فحش جديد ياد گرفتيم." به ولايت فقيه توهين مي‌كني بي‌خانواده؟" "ظهور آقا رو به تاخيير ميندازي نفهم؟

پي نوشت ۲:از تصور اينكه روزي اينجا رو بخونه يخ مي‌كنم...بعد از دراكولا، آدمخوار و خون‌آشام نفر بعدي كه به معناي واقعي ازش مي‌ترسم خودشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 20:8  توسط بهاره | 

۱.يه بار از مدرسه كه تعطيل شديم سوار يه تاكسي شدم كه برگردم خونه.مسير مدرسه تا خونه‌ي ما دو کورس تاكسيه كه ميشه ۱۰۰ تومن.سوار شدم و ۱۰۰ تومن دادم به راننده و پرسيدم كه مسير دوم رو هم ميره يا نه؟گفت اگه ۵۰ تومن ديگه بدي ميرم.عادت ندارم توي ماشين سر كرايه جرو بحث كنم.ساكت شدم و چيزي نگفتم.بعد به خودم گفتم مي‌بيني مردم چه راحت زورگيري مي‌كنن؟خودم رو دلداري مي‌دادم كه حالا ۵۰ تومن چيزي نيست.و دوباره فكر مي‌كردم همه‌ي مردم پرادعا شدن.توي هركاري كه مي‌كنن زور ميگن...مملكتي كه اينجوري باشه همينه ديگه!اين وضع حكومت اينم وضع مردمش!همين جوري كه داشتم اوضاع كشور رو تحليل سياسي مي‌كردم با خودم گفتم بهش ميگم يا ۵۰ تومنم رو پس ميدي يا اون مسير رو هم ميري!پياده نميشم!يه خانم كنارم و يه آقا جلو نشسته بود.مي‌دونستم كه اينطوري روم نميشه حرف بزنم...يكم مونده به مقصد هر دوتاشون پياده شدن...خب حالا بهونه‌اي هم نموند...گفتم پياده ميشم اما بهش ميگم كرايه‌ي اين مسير ۵۰ تومنه...رسيديم.خواستم پياده شم كه نذاشت.گفت مسيرم همون جاست حالا پول نداري اشكال نداره مي‌برمت!!!نشستم.همون طوري كه دنبال كيف پولم مي‌گشتم گفتم من بار اولم نيست اين مسير رو ميام.كرايه‌ش همونه.شروع كرد حرف زدن كه انصاف نيست...اين همه مسير رو مياي بخاطر ۵۰ تومن...بهش گفتم خورد ندارم.گفت مهم نيست من به هرحال مسيرم اين بود و ادامه داد كه خرجا چطور گرون شده...از فلان جا تا بهمان جا مسافر ميبري ۱۰۰ تومن...اين همه ترافيك...اينقدر بيخ گوشم حرف زد كه باورم شد بهم لطف بزرگي شده كه اون مسير رو با ۱۰۰ تومن منو آورده.پياده كه شدم كلي ازش تشكر كردم كه انگار اگه اون نبود تو خيابون مي‌پوسيدم!

۲.ظهري، منتظر ماشين بودم.يه شخصي بوق زد.يه خانم و دوتا بچه عقب بودن و اصلا تكون نخوردن منم رفتم جلو نشستم.مرده پرسيد مسافر بزنم جلو؟گفتم بزنيد مشكلي نيست.براي يه آقا بوق زد...مرده هم يه نگاهي كرد و بعد رفت.بهش گفتم ديگه آقا كه نمي‌تونيد سوار كنيد.گفت ازت پرسيدم گفتي آره.گفتم خب بايد خانم سوار كنيد.خانم از كجا بيارم؟!تو دلم گفتم از رو سر من.همين جور كه داشتيم مي‌رفتيم گفت بايد كرايه‌ي دو نفر رو بدي.جواب ندادم.فكر كردم ديگه شورشو درآوردن.هر كي زورش مي‌چربه سعي مي‌كنه قلدري كنه.چرا به هيچ‌جا نمي‌رسيم؟!همينه ديگه!گفتم شما آقا هم سوار مي‌كنيد، خانم كنارش سوار مي‌كنيد؟گفت آره! كم مونده بود بزنم تو صورتش...گفتم پس سوار كنيد.گفت من اول پرسيدم گفتي آره.گفتم خب حالا هم ميگم.مرد سوار كنيد.گفت نه ديگه نميشه اون آقا رو تو نذاشتي سوار شه...گفتم خودش سوار نشد.خيلي بي‌ادبانه گفت تو هم خدا رو مي‌خواي هم خرما رو (چه ربطي داشت؟!) بايد كرايه‌ي اون آقا رو هم بدي.ديگه جواب ندادم.گفت يالا بده..گفتم خب برسيم مي‌دم.گفت نه همين حالا!مثل اينكه مي‌ترسيد اگه برسيم پياده شم و در رم.بهش دادم و گفتم پياده ميشم...ديگه ماشين گيرم نيومد.تا رسيدم بهش فحش دادم.به خودم لعنت مي‌فرستادم كه نبايد ميدادي.بايد مي‌گفتي شما تازه ز فرنگ برگشتي اينجا خانم و آقا كنار هم جلو سوار نمي‌كنن.حداقل پولو بهش دادي بهش مي‌گفتي فكر مي‌كنم صدقه به گدا دادم...رسيدم خونه دستام مي‌لرزيد...

پي‌نوشت:بحث اصلا سر كرايه نيست.موضوع اينه كه هركسي توي كار خودش تا مي‌تونه زورگويي مي‌كنه.۱۰۰ تومن يا ۵۰ تومن مهم نيست.مهم اينه كه پولت رو به ناحق، به زور ازت مي‌گيرن.

پي‌نوشت۲ :لرزش دست وقتايي كه عصبي مي‌شم برام پيش مياد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط بهاره | 

من يه عادت خاصي دارم كه معمولا مردي رو كه ببينم حتي در يك ديدار كوتاه، خودم رو باهاش در يه رويا براي چند لحظه‌اي تصور مي‌كنم...نه اينكه حسي به وجود بياد يا علاقه‌اي باشه.نه...فقط چند لحظه‌ي كوتاه شروع مي‌كنم داستان سرايي كه مثلا ما عاشق و معشوق مي‌شيم و...اين اتفاق خيلي توي ديداراي كوتاه اتفاق مي افته.با كسايي كه شايد بعدها اصلا به خاطرمم نيان...
چند وقت پيش دوستم تعريف ميكردم كه فلاني رو مي‌شناسي؟دختر آقاي... .همون كه كتاب‌فروشي داره؟گفتم مگه اون زن داره؟! فهميدم هم زن داره و هم دوتا بچه.يه پسر كوچيك و يه دختر همسن خودم...اون آقا يكي از كسايي بود كه من هربار به كتاب فروشيش مي‌رفتم فكر مي كردم چقدر جالب ميشه ما عاشق هم بشيم...ديگه از يادم رفته بود.از اون فكرايي بود كه وقتي طرف رو مي‌ديدم يادم مي‌افتاد.ولي عجب خوب مونده بود!من حتي فكر نمي‌كردم ازدواج كرده باشه چه برسه به اينكه يه دختر سن خودم داشته باشه!
من هيچ وقت نمي‌تونم به كسي فكر كنم كه زن داشته باشه.يكبار كسي رو كه دوست داشتم شنيدم نامزد كرده...خيلي خبر اتفاقي بود...اصلا انتظارش رو نداشتم...بعد فهميدم يه شوخي (خيلي لوس!) بود...وقتي شنيدم، براي يك لحظه...يك لحظه‌ي خيلي كوتاه...شايد فقط چند ثانيه...احساس كردم از دستم رفت...فكر كردم توي تمام شب‌هايي كه من به اون فكر مي‌كردم، اون با كس ديگه‌اي بوده....براي يك ثانيه شايد، احساس كردم همه‌چي تموم شد....
حالا هميشه برام سواله چطور دختري مي‌تونه عاشق يه مرد زندار بشه؟درحاليكه هر وقت به خونه ميره زنش رو مي‌بينه....يكي از دوستام عاشق راننده سرويسشونه.مرد زن و يه بچه كوچيك داره.خودشم آدم كرمدار و نديد بديديه...نمي‌دونم اين مرتيكه‌ي بي‌ريخت مهره‌ي مار داره كه هرچي دختر ميره تو سرويسش عاشقش ميشه!يه بار با يه تعجب وحشتناكي به دوستم گفتم اون زن داره!بعدشم يه مكث طولاني كردم و خيره شدم بهش كه اثر حرفم رو ببينم.منتظر بودم بهم بريزه يا عصبي بشه ولي اون به من نگاه كرد و گفت خب؟...حالا مدتي از اين علاقه‌ش مي‌گذره.همه‌ي دختراي سرويس رو رقيب خودش مي‌دونه الا زن بدبختش!براي من تصورش غير ممكنه...يه بار كسي كه يكي ديگه از دوستام بهش علاقه داشت(يك طرفه و بيان نشده) نامزد كرد...طفلي اينقدر ناراحت و بهم ريخته شد كه با آهنگ بندري گريه مي‌كرد!!!اون يكي دوستمم بهش مي‌گفت: ببين خوش به حال خودمه.زنشو گرفته!ديگه از اين بابت نگراني ندارم!!

بدم نمي‌اومد امسال براي ولنتاين يه چيزي بخرم...پيش نيومد...نه چيزي مي‌خرم، نه چيزي مي‌گيرم.

پي‌نوشت:دوست عزيز كه در قسمت نظرخواهي مي‌نويسي به"من سر بزن"،لطفا آدرس وبسايتت رو بذار!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:53  توسط بهاره | 

چند مدت پيش يكي از دوستام به فكر خودكشي افتاده بود.قبل از دادن كارنامه‌ها بود و اون حسابي خراب كرده بود.جوري كه باورش براي همه‌مون سخت بود.با خونواده‌ش هم حسابي درگيري داشت.با چندتا از دوستاش بهم زده بود و اوضاع عاطفيش هم بدجوري تو گل مونده بود.حالا كه دارم بازگو مي‌كنم تازه مي‌فهمم چي مي‌كشيده؟
پنج‌شنبه بود.تصميم داشت جمعه عصر توي حموم رگش رو بزنه.بچه‌ها اول بهش خنيدين و شوخي كردن باهاش.بعد كم كم ترسيدن...ديوونه شدي؟...ديگه اين حرفو نزن...
ولي من اصلا جدي نگرفتم.به نظر من اينكار يه جرات بالايي مي‌خواد كه اون نداشت.بچه‌ها ولي مي‌گفتن يه لحظه ديوونگي كافيه...من مدام لحظه‌ي مرگش رو توصيف مي‌كردم.قصد بدجنسي نداشتم...مي‌دونستم كه اتفاقي نمي‌افته.حتي يه لحظه هم شك نمي‌بردم.شروع كردم به خودم فكر كردن.به اينكه اگه بهترين دوستم،كسي كه سه ساله با هم هستيم خودكشي كنه چه تاثيري روي من مي‌ذاره؟بدون شك اتفاق مهمي توي زندگي من بود.به خودشم گفتم كه حتي ممكنه مسير زندگي منو بكل تغيير بده...اين فكر اون‌قدر وسوسه انگيز بود كه نه تنها مانعش نشم،تشويقش هم بكنم.فكر مي‌كردم بعدها هرگز خودم رو نخواهم بخشيد...خودم رو مي‌ديدم كنار كسي كه دوستش دارم و اون به من مي‌گه: تقصير تو نبود...اون تصميم خودش رو گرفته بود....مي‌دونستم كه اتفاقي نمي‌افته اما اونقدر خودخواه شدم،اونقدر ته دلم از اين رويا لذت بردم كه براش يه داستان واقعي تعريف كردم از دختري كه سال اول دبيرستان توي شرايط اون خودكشي مي‌كنه.ازش خواستم به خوابم بياد و به من بگه كه آيا واقعا خدا وجود داره؟اون دنيا راسته؟اون روز كتاب بوف كور صادق هدايت رو براش برده بودم.قرار بود شنبه بياره.بهش گفتم فصل آخر كتاب رو ببره توي حموم بخونه و بعد رگش رو روي كتاب بزنه...بهش گفتم مي‌خوام خونت تا هميشه توي اين كتاب بمونه...بهش قول دادم بعدها اسم دخترم رو به ياد اون بذارم.مي‌دونستم كه حتما خيلي ناراحته كه به همچين چيزي فكر مي‌كنه.حتي اگر هرگز اينكارو نكنه.به خودم گفتم هي دوست خوبي باش!درحاليكه سعي مي‌كردم روياهامو كنار بزنم بهش گفتم اينا هيچ‌كدوم دليل مرگ نميشه.فرار راه‌حل نيست.رفتيم توي حياط.بهش گفتم دنيا خيلي قشنگ‌تر اونه كه با يه مشكل كوچيك بخواي تركش كني.ما‌ها حالاحالاها فرصت داريم.اينا تجربه ميشه.بعدها به اين خاطرات سخت مي‌خنديم...مي‌گفتم و توي دلم مي‌گفتم كاشكي اگر تصميم خودش رو گرفته نظرش عوض نشه...
شنبه شد و اتفاقي نيفتاده بود.انتظاري جز اين هم نداشتم.به هرحال من مي‌شناختمش.مي‌دونستم كه همچين كاري نمي‌كنه.براي همينم به خودم اجازه دادم فكرم تا هرجا دلش مي‌خواد بره...مي‌دونم كه دختر بدي نيستم.اگر فكر مي‌كردم..اگر حتي لحظه‌اي شك به دلم مي‌افتاد مطمئنا مانعش مي‌شدم.اما دوست بدي هستم...يه وقتايي آدم كاري نمي‌كنه اما فكر خيلي كارا رو مي‌كنه.همين فكرش يعني خيلي گرفته‌اي...خيلي دل‌تنگ...اينجور وقتا كسي بايد باشه كه باهاش حرف بزني...كه درددل كني...كه سبك بشي...كسي كه دركت كنه.و من هيچ‌كدوم از اين كارا رو نكردم...فقط به خودم فكر كردم.
گاهي فكر مي‌كنم ماها چقدر با هم صميمي هستيم؟همه چيز به خودم برمي‌گرده.يه ديوار دور خودم كشيدم.يه ديوار شيشه‌اي.نه كسي رو به خلوت خودم راه مي‌دم و نه خيلي سعي به رفتن خلوت اون‌ها مي‌كنم.حالا احساس مي‌كنم هيچ‌وقت اونقدر با خونواده‌م صميمي نبودم...دوستي ندارم كه بخوام همه‌چيز رو بهش بگم...بي‌انصافيه كه خودم رو دوست بدي بدونم.من براي همه سنگ صبورم...اما براي خودم مثل اينه كه سنگ باشم...ناراحت نيستم.شايد بعضي وقت‌ها بد نباشه فقط به خودمون فكر كنيم.

پي‌نوشت:اين روزا عجيب از شنيدن اين آهنگ سير نمي‌شم
كي اشكاتو پاك مي‌كنه شبا كه غصه داري؟دست رو موهات كي مي‌كشه وقتي منو نداري؟شونه‌ي كي مرهم هق‌هق‌ت ميشه دوباره؟از كي بهونه مي‌گيري شباي بي‌ستاره؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:33  توسط بهاره | 

امروز
در خيابان‌هاي مملو از جمعيت
در پس نگاه‌هاي مردان هرزه
كه به اندام من مي‌نگرند
ديگر آن دختر معصوم نيستم

مي‌انديشم كه چگونه
در عبور از متلك‌ها و تبعيض‌ها و تحقيرها، زن شده‌ام

چه اهميتي دارد كه هرگز درآغوش مردي نخوابيده باشم؟
حكم‌هاي قاضي‌هاي امروز
اعدام،سنگسار
خفه كردن فرياد‌هاي اعتراض
بكارتم را از من گرفته است

از بالا به اين شهر بزرگ مي‌نگرم
درخت، پرنده، گل‌هاي رنگارنگ نمي‌بينم
زيبايي، عشق، بوسه نمي‌بينم
از آن بالا، بالاتر از ابرها
كفش‌هاي سوراخ كودك آدامس فروش را مي‌بينم
دختري به دار آويخته را مي‌بينم
زنان پيچيده در سياهي را مي‌بينم
ـآيا بدن‌هاي آن‌ها متعلق به خودشان است؟ـ

امروز
سياهي، ظلم، فقر
تحقيرها و تبعيض‌ها
بكارتم را از من گرفته است
چه اهميتي دارد كه هرگز در آغوش مردي نخوابيده باشم؟

 

بهاره ـ ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 21:56  توسط بهاره | 

كارنامه‌ها رو دادن.با توجه به گندايي كه من زدم خيلي عالي بود!جدا باورم نميشه.اين همه افتضاح بالا بياري و اين معدلو بگيري؟!(خيلي نمره‌ي افتضاحيه منتها من انتظار مردودي داشتم!!)همين اتفاقا كه هميشه هم برام پيش مياد باعث ميشه شك نكنم كه يه استعداد درخشاني دارم.اغلب با خودم فكر مي‌كنم لياقت من خيلي بيشتر از اين حرفاست...كشف نشدم...به نظرم مياد براي همينه كه هميشه اينقدر رويايي هستم.فرصت‌ها رو از دست ميدم بدون اينكه متوجه بشم.چون هميشه توي ذهن خودم بهترين فرصت‌ها رو دارم...احساس مي‌كنم روزي ميرسه...در آينده‌اي دور...كه من پي به دنياي واقعي خواهم برد.روزي كه جز افسوس چيزي برام باقي نمونده.شايد در بستر مرگ باشم و هرگز فرصتي براي جبران پيدا نكنم...شايد هرگز طعم واقعي زندگي رو نچشم...
ولي حتي اين پايان سياه هم باعث نمي‌شه به خودم بيام.پذيرش دنيايي كه توش پرواز مي‌كنم برام راحت‌تره تا دنياي كه توش قدم مي‌زنم.
گاهي وقت‌ها كه يكي از دوستام ناراحته و دلداريش مي‌دم...وقتايي كه سركلاس هستم و به حرفاي معلم گوش مي‌دم...يا زماني كه جلوي تلوزيون نشستم و سريالي رو نگاه مي‌كنم...انگار كه خودم نيستم.فكر مي‌كنم دارم از بيرون به اون دختر نگاه مي‌كنم.وقتي همه‌ي دغدغه‌هاي يه دختر ۱۶ ساله رو دارم...وقتي كه به نظر مياد از هميشه طبيعي‌ترم...اونوقت‌ها به خودم شك مي‌كنم.اين منم؟
اونقدر توي روياهاي خودم فرو رفتم كه حالا احساس مي‌كنم دارم غرق مي‌شم.ولي دست و  پا نمي‌زنم.هيچ تلاشي نمي‌كنم.حتي خودم رو بيشتر فرو مي‌برم.
بعضي وقت‌ها دلم مي‌خواد قدم بزنم...به آسمون نگاه كنم...به اطرافم...به دنياي واقعي...اما بي‌فايده‌ست.پاهاي من هستند كه قدم مي‌زنن...چشم‌هاي من هستند كه مي‌نگرند...فكر من نه راه مي‌ره، نه مي‌بينه.فقط پرواز مي‌كنه...
ميدونم كه زمان رو به سرعت از دست مي‌دم...شك ندارم كه هيچ پخي نمي‌شم...مثل روز برام روشنه كه روزي به خودم ميام كه خيلي ديره...
ولي اهميتي نداره.من همين الانم به هرچي مي‌خوام رسيدم.توي ذهنم من هركاري كه بخوام مي‌كنم...به هرچيزي كه بخوام مي‌رسم.

پي‌نوشت:درباره‌ي پست قبلي بگم كه نه ۴شنبه و نه ۵شنبه كسي رو نديدم.خدا رو شكر!

پي‌نوشت ۲:لطفا در قسمت نظرخواهي،آدرس سايتتون رو در قسمت "وب‌سايت" بنويسيد نه پست الكترونيك!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:29  توسط بهاره | 

چند روزه چندتا خانم جلوي مدرسه‌مون وايسادن و وقتي تعطيل مي‌شيم تذكر حجاب مي‌دن.مي‌گن از دادگستري هستن و حكم قيچي دارن.بار اول كه يكي‌شون بهم تذكر داد منم مقنعه‌م رو كشيدم جلوتر ولي دست بردار نبود!هي مي‌گفت جلوتر..جلوتر..بخدا خوشكلتر مي‌شي بكش جلوتر!آخرش حرصمو درآورد.گفتم نمي‌خوام خوشكل شم.نگام مي‌كنن تو خيابون!...
اون روز تمام مسير تا خونه رو به خودم مي‌گفتم چرا كشيدي جلو؟چه فرقي با زمان شاه داريم؟اون موقع به زور چادر از سر زنا مي‌كشيدن و حالا به زور چادر سرشون مي‌كنن.بذار يكي از اينا رو پيدا كنم بهش مي‌گم به خودم مربوطه.اگر جرات داري قيچي كن...با همين فكر و خيالا همه‌ي مسير رو پياده برگشتم كه شايد يكي از اينا رو ببينم و بهم تذكر بده.اونوقت بهش ميگم فلان و بهمان...ولي به كسي برنخوردم.
فرداش كه تعطيل شديم من از دست دوستام فرار كرده بودم براي همينم به دو از مدرسه پريدم بيرون كه يكي از خانوما بهم تذكر داد.منم سريع مقنعه‌م رو كشيدم جلو و در رفتم كه يه وقت دوستام بهم نرسن...تو تاكسي به خودم مي‌گفتم امروز عجله داشتم.وايسا ۴شنبه امكان نداره به حرفشون گوش بدم.تصميم گرفتم برم حموم.موهام رو مدل بزنم و بذارم بيرون.حالا پس فردا منتظرم يكي بهم گير بده...

دارم با خودم فكر ميكنم كه پس فردا ميشه...بهم تذكر ميدن و من باز مقنعه‌م رو مي‌كشم جلو...از ترس نيست.من برام مهم نيست كه ببرنم اماكن يا هر آشغالدوني كه خودشون توش كار مي‌كنن...عميقا اعتقاد دارم بايد جلوي زور وايساد.حتي اگه يه نفر باشي.همينه كه همه به خودشون جرات ميدن تو كار مردم دخالت كنن.توي امور شخصيشون وارد بشن و نظر بدن و حتي به جاي آدم تصميم بگيرن...حاضرم جلوشون وايسم،حتي موهامو قيچي كنن و ببرنم...اما حسي بهم ميگه هيچكدوم از اين اتفاقا نمي‌افته.چون من روم نميشه...نه اينكه روم نشه جلوي دوستام درگير بشم،نه.من روم نميشه جلوي خود آشغالشون وايسم...
و مشكل همين جاست.توي زندگي عادي مهم نيست كه تو كي باشي،حتي جونم رو بخواي من به تو نه نمي‌گم!هميشه همين طوره.هيچ وقت نميتونم اون چيزي رو كه مي‌خوام بيان كنم.و هركاري رو كه بقيه ازم بخوان(اغلب برخلاف ميلم)مي‌پذيرم.حالا با اين شرايط مي‌خوام فعاليت سياسي-اجتماعي هم بكنم!!!
اين عادتم حسابي برام دردسر شده...ترجيح ميدم برم زير ماشين تا به يكي نه بگم...درحاليكه خودم هيچ وقت از نه شنيدن كسي ناراحت نميشم(در حالت عادي) و روم هم نميشه يه بار ديگه خواسته‌م رو تكرار كنم.

هيچ همچين مشكلي براي شما پيش اومده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 19:29  توسط بهاره | 

يه شب توي رختخوابم بودم و سعي مي‌كردم بخوابم.يهو يه حسي...يه چيزي تو وجودم شروع كرد قل قل كردن...احساس كردم اگر يه وبلاگ داشته باشم چي و چي و چي...ياد وقتي افتادم كه مي‌نوشتم...ياد دوستاي اينترنتيم...و بعد پريدم پاي كامپيوتر و همينجا رو زدم.بعد قالبش رو به كسي دادم تا برام نارنجي كنه.چقدر هر روز عجله داشتم.پس چي شد ديگه؟فكر مي‌كردم حالا مي خوام چي بنويسم!حالا اينجا ساخته شده...قالبش اماده‌ست...من دلم مي‌خواد بنويسم...اما...
اما جراتش رو ندارم.احساس مي‌كنم مدت زيادي گذشته.اصلا فراموش كردم.نميدونم چجوري بايد نوشت...از كجا بايد شروع كرد...احساس ميكنم خيلي دير شده.فرصتي براي آشنايي‌هاي جديد نيست.فكر مي‌كنم اين دنيا متعلق به من نيست.
يه دليل ديگه هم داره.احساس مي‌كنم خيلي حرفاي مهمي دارم كه بزنم و بايد حتما يه جاي مناسبي مطرحشون كنم.جدا اين احساسيه كه دارم.

اين رو نوشتهم تا اينجا به حالت تعطيل درنياد.هنوز درگير اين احساسا هستم...شايد همين نوشته‌هاي روزمره باعث بشه يادم بياد چطوري ميشه نوشت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:26  توسط بهاره | 

مدت‌‌هاست كه دلم مي‌خواد بنويسم...بعد از چندسال اينجا و اونجا نويسي...بعد از چندين بار حذف وبلاگهام...حالا اينبار احساس مي‌كنم چيزي در درونم منو به نوشتن سوق ميده.اين حس نيازِ كه منو اينجا آورده،مي‌دونم كه با بارهاي قبل فرق مي‌كنه.

پس بدانيد و آگاه باشيد و به ديگران نيز ندا دهيد كه دختر خورشيد طلوع كرد!

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:25  توسط بهاره |